تبلیغات
زندگی ما

چطور بهتر زندگی کنم؟

چهارشنبه 21 بهمن 1388  11:49 ق.ظ

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟
با كمی مكث جواب داد:
گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز
شک‌هایت را باور نکن
و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌كه بدانی چطور زندگی کنی
پرسیدم آخر ...
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:
مهم این نیست که قشنگ باشی،
قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق ...
كه عشق، خود میداند آیین بزرگ كردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن
داشتم به سخنانش فكر می‌كردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد:
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی كردن
و امرار معاش در صحرا می‌چرد
آهو می‌داند كه باید از شیر سریع‌تر بدود، در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد و می‌داند که
باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی
به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ....
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد:
زلال باش ...،‌
زلال باش ...،
فرقی نمی‌كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران
فقط، اگر حقیقتا
زلال باشی، آسمان در توست
و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ....
زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست
مرجع: از میان نامه‌های حمید

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون

شنبه 10 بهمن 1388  04:41 ب.ظ

سلام
پدرم روز 30 دی ماه سال 88 در بیمارستان فیروزگز به رحمت باقی شتافت
خدا رحمتش كنه

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

دعا كنید

شنبه 21 آذر 1388  10:33 ق.ظ

سلام

قصد نداشتم دیگه در این وبلاگ بنویسم
اما اومد بگم كه حال بابا اصلا خوب نیست از هفته قبل در بخش ICU  بستری شده
لطفا واسش دعا كنید
مرسی

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

مادر

چهارشنبه 7 مرداد 1388  10:47 ق.ظ

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام...که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌
هرکجا بیندم‌ از دور کند...چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌
با نگاه‌ غضب‌آلود زند...بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ
مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌...شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
نشوم‌ یک‌دل‌ و یک‌رنگ‌ ترا...تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌...باید این‌ ساعت‌ بی‌‌خوف‌ و درنگ‌
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌...دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌...تا برد ز آینه‌ قلبم‌ زنگ‌
عاشق‌ بی‌خرد ناهنجار...نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌‌عصمت‌ و ننگ‌
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد...خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌
رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌...سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود...دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌...و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز...اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ‌
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود...پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌...آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

دوستت دارم مادر...دوستت دارم...تا همیشه...از خدا می‌خواهم تو را برای همیشه برایم نگاه دارد؛که می‌دانم اگر تقدیری نیک باشد،از دامان تو به بهشت خواهم رفت...دوستت دارم!قلب


نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

آموختم ................

یکشنبه 18 اسفند 1387  08:33 ق.ظ

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم، انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم، دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند. 

در 50 سالگی پی‌بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی‌بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد، اما بدون ایثار هرگز نمی‌توان عشق ورزید. 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد، بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی، مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود. 

در 80 سالگی پی‌بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.


نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

حسرت

دوشنبه 9 دی 1387  10:33 ق.ظ

سلام
چند روز پیش یه كلیپ روی موبایل یكی از دوستان دیدم كه نشون میداد یه خانم 30-35 شمال كه ظاهرا عقب افتاده به نظر میرسید داشت یه ترانه مشهور  عروسی رو زمزمه میكرد
ظاهر و قیافش خیلی خنده دار بود و بچه ها خیلی خندیدن  منم همین طور اما بعدش یكمی فكر كردم دیدم پشت اون چهره چقدر معصومیت وجود داره شاید در حسرت یه عروسی بود اونم عروسی خودش !!
توی این دوره زمونه كه دخترای تحصیل كرده و خوشگل توی كار ازدواج موندن  كی دیگه میاد سراغ اون
شاید اونم دلش میخواست مثل بقیه ازدواج كنه و یه روزی هم مادر بشه اما دست تقدیر این امكان رو ازش گرفته بود ........
شاید حسرت خیلی چیزای دیگه هم میخورد شاید .......

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:29  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...