تبلیغات
زندگی ما

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

دوشنبه 16 اردیبهشت 1398  08:13 ق.ظ

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب این نقطه لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم
که لب لعل تو، آلوده به ماءالعنب است
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان
گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازی‌ست حمال‌الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش سبب است


*****


شاطرعباس صبوحی

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 | نظرات ()

حکایت در معنی شفقت

شنبه 25 اسفند 1397  06:13 ب.ظ

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای
 

یکی از بزرگان اهل تمیز

حکایت کند ز ابن عبدالعزیز

که بودش نگینی در انگشتری

فرو مانده در قیمتش جوهری

به شب گفتی از جرم گیتی فروز

دری بود از روشنایی چو روز

قضا را درآمد یکی خشک سال

که شد بدر سیمای مردم هلال

چو در مردم آرام و قوت ندید

خود آسوده بودن مروت ندید

چو بیند کسی زهر در کام خلق

کیش بگذرد آب نوشین به حلق

بفرمود و بفروختندش به سیم

که رحم آمدش بر غریب و یتیم

به یک هفته نقدش به تاراج داد

به درویش و مسکین و محتاج داد

فتادند در وی ملامت کنان

که دیگر به دستت نیاید چنان

شنیدم که می‌گفت و باران دمع

فرو می‌دویدش به عارض چو شمع

که زشت است پیرایه بر شهریار

دل شهری از ناتوانی فگار

مرا شاید انگشتری بی‌نگین

نشاید دل خلقی اندوهگین

خنک آن که آسایش مرد و زن

گزیند بر آرایش خویشتن

نکردند رغبت هنرپروران

به شادی خویش از غم دیگران

اگر خوش بخسبد ملک بر سریر

نپندارم آسوده خسبد فقیر

وگر زنده دارد شب دیر باز

بخسبند مردم به آرام و ناز

بحمدالله این سیرت و راه راست

اتابک ابوبکر بن سعد راست

کس از فتنه در پارس دیگر نشان

نبیند مگر قامت مهوشان

یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش

که در مجلسی می‌سرودند دوش

مرا راحت از زندگی دوش بود

که آن ماهرویم در آغوش بود

مر او را چو دیدم سر از خواب مست

بدو گفتم ای سرو پیش تو پست

دمی نرگس از خواب نوشین بشوی

چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی

چه می‌خسبی ای فتنه روزگار؟

بیا و می لعل نوشین بیار

نگه کرد شوریده از خواب و گفت

مرا فتنه خوانی و گویی مخفت

در ایام سلطان روشن نفس

نبیند دگر فتنه بیدار کس

 

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:شنبه 25 اسفند 1397 | نظرات ()

لباسِ عمر

چهارشنبه 8 اسفند 1397  02:49 ب.ظ

وقتی این نثر مسجع را  از قاضی حمیدالدین ابوبکر محمد بن عمر بن علی بلخی(قاضی القضاه حمیدالدین ابوبکر محمودی متوفی به سال 559)، درکتاب فارسی دبیرستان خواندم برای اولین بار از اینگونه نثر خوشم آمد.

* ای مسلمانان! هر که را در سر سودایی است، بداند که امروز را فردایی است.

* بدان که خدای که این افلاک را بر پای بداشت و این املاک را بر جای، که هر حسنه ای را مکافاتی و هر سیئه ای را مجازاتی، هر حلالی را حسابی و هر حرام را عذابی است.

* مپندارید که عیش و طرب به آخر نخواهد رسید و لباسِ عمر به فرجام نخواهد درید.

* منادیِ شرع در خروش است و واعظ پیری بر بنا گوش و تو از حرص، بی عقل و هوش.

* چندین بشیر و نذیر بر درِ تو آمدند، تو بدان پند نپذیرفتی و چندین حُکمِ محکم و قضای مُبرم (استوار) به سر تو رسید، اعتبار نگرفتی. در شارعِ شریعت بازی ها کردی و با منادیانِ حق طَنّازی ها نمودی. باش تا اجلِ معهود، دامنِ اَمَلِ (آرزوی) نامحدود بگیرد و چراغِ حیات به وزشِ بادِ ممات فرو میرد.

* هرکه نه به جامه ی علم پوشیده است، بی جامه است.

دل در جهان مبند که یاری است بی وفا جامی است بی شراب و شرابی است بی صفا
در راهِ عشق بر تو بگویم نفس نفس و زکویِ شوق بر تو شمارم قدم قدم
در کوره ی محبت و در بوته ی هوا گو تا زَنَد زبانه آتش علم علم

* هر که را بر دستارچه ی مروّت، عِقد (مرواید)ی است و در کیسه ی فتوت، نقدی، اَبروارْ جوانمرد و راد باید بود و آزاده وار آزاد، که هر آینه بیابد مکافاتِ این سخا و مجازاتِ این عطا.

* شجرات از ثمرات شناسند و عاشق را به عَبرات(اشک ها) دانند.

* عشق را دو مقام است و محبت را دو گام، صوفیان را مقام مجاهدت است و صافیان را مقام مشاهدت. عاشقِ صوفی، صاحبِ رنج است و محبتِ صافی، صاحبِ گنج. صوفی، دایم در زیر بار است و مردِ صافی، در برِ یار.

* تا عشق تو در تن است از تن نالم و ز تو به هزار گونه شیون نالم
از تو نه به دوست نی به دشمن نالم اکنون که تو من شدی من از من نالم
* یاد تو مبادا که فراموش دل است چون حلقه ی بندگی است در گوش دل است
گر دست نمی رسد به وصلت شاید چون نقشِ خیال تو در آغوش دل است

قدم های عشق

* بدان که عشق، سه قدم است: اول قدم کشش است، دوم قدم کوشش است، سوم قدم چِشش. از این سه قدم دو اختیاری است و یکی اضطراری.

در قدمِ کشش، هم صفتِ «مار» باید بود که بی پای بپوید و بی دست بجوید. در قدم کوشش، هم صفتِ «مور» باید بود که چون داعیه ی عشق، او را در کار کشد، بی تن بار کشد.

* حجره ی عشق بام ندارد و صبح محبت، شام نه.

* علتِ عشق از آبِ دیده و آتش ِ سینه است نه از رنگ و آبگینه. (شیشه)

صاحبِ قدر

* مرد تا باحوادث در کَرّ و فَرّ نباشد، صاحبِ قدر و فر نشود.

* جانور نبود به جز طعمه طلب جانور را زوست شادی و طرب
رب پرستی از میان برخاستی گر نبودی در میانِ قلب، رب
* مباد نفس تو اندر طمع دلیر شود که سگ چو سیر شود در فساد شیر شود
یقین بدان و حقیقت شناس و راست شِمُر که نفسِ آدمی از خاکِ گور سیر شود


* آدمی عالمی است از حکمت و اندرو صد هزار بند و گشاد
حق درین هفت چرخ ننهاد است آن چه در اصل هفت عضو نهاد
کور دل بنده ای است آن که ندید که چه سرّی است اندر این بنیاد
هم نبیند به چشمِ عقل و خرد آن که چشمش بر این نهاد افتاد
بشناسد هر آن که داند دید کاین بنایی است کرده آن استاد
هر که هستیِ خویش بشناخت به خداییّ او گواهی داد

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:چهارشنبه 8 اسفند 1397 | نظرات ()

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت

سه شنبه 18 دی 1397  01:57 ب.ظ

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم .

انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای گفتم

آن شنیدستی که در اقصای غور

بار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را

یاقناعت پر کند یا خاک گور




نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:سه شنبه 18 دی 1397 | نظرات ()

ماه رمضان، شاطر عباس صبوحی

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397  04:14 ب.ظ

    روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
    آری! افطار رطب در رمضان مستحب است
    روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
    بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است
    زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
    این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
    یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟
    نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
    شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم
    که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است
    پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
    که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
    منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود
    شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
    گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان گفت
    : رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است
    عشق آنست که از روی حقیقت باشد
    هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
    گر صبوحی به وصال رخ جانان جان دا
    د سودن چهره به خاک سر کویش سبب است




نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 | نظرات ()

برآمد باد صبح و بوی نوروز نوروز 97 مبارك

یکشنبه 20 اسفند 1396  02:48 ب.ظ

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسد گو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجایی

که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بوده‌ست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت

مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی

که بر گنبد نخواهد ماند این گوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی

دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز


نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:یکشنبه 20 اسفند 1396 | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:30  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...