تبلیغات
زندگی ما

ماه رمضان، شاطر عباس صبوحی

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397  04:14 ب.ظ

    روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
    آری! افطار رطب در رمضان مستحب است
    روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
    بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است
    زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
    این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
    یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟
    نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
    شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم
    که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است
    پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
    که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
    منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود
    شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
    گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان گفت
    : رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است
    عشق آنست که از روی حقیقت باشد
    هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
    گر صبوحی به وصال رخ جانان جان دا
    د سودن چهره به خاک سر کویش سبب است




نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 | نظرات ()

برآمد باد صبح و بوی نوروز نوروز 97 مبارك

یکشنبه 20 اسفند 1396  02:48 ب.ظ

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسد گو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجایی

که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بوده‌ست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت

مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی

که بر گنبد نخواهد ماند این گوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی

دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز


نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:یکشنبه 20 اسفند 1396 | نظرات ()

به نام ایزد دانا

سه شنبه 2 آبان 1396  08:39 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

ی نام تو بهترین سر آغاز          بی نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم              جز نام تو نیست برزبانم

ای کار گشای هرچه هستند      نام تو کلید هر چه بستند

ای هست کن اساس هستی    کوته ز درت دراز دستی

هم قصه نانموده دانی               هم نامه نا نوشته خوانی 

ای عقل مرا کفایت از تو            جستن زمن و هدایت از تو

هم تو به عنایت الهی               آن جا قدمم رسان که خواهی

از ظلمت خود رهایی ام ده         بانور خود آشنایی ام ده


نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:سه شنبه 2 آبان 1396 | نظرات ()

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

چهارشنبه 5 خرداد 1395  10:36 ق.ظ

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

وحشی بافقی


ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا ...التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

 

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

 

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود... جان من، اینهمه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

 

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟

زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی ؟

 

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟ . . .به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

 

همه جا با همه کس یار نمیباید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود ... تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

 

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

 

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

 هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من . . .  مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

 

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

 روی پر گرد ( برگرد )  به راه تو نهادن غلط است

 

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد . . . چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

 عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

 

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ... خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست... چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

 

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است

 

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست

 نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند . . . قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو ... به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

 

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

 

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو ... از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز . . . از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

 دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

 

گوشه ای گیرم و منبعد نیایم سویت...نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت ... سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

 

بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ ... از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

 

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

 نبود زهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟ . . . جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار، چه می پرهیزی؟ ... یار شو با من بیمار، چه می پرهیزی؟

 

چیست مانع ز من زار، چه می پرهیزی؟

 بگشا لعل شکربار، چه می پرهیزی؟

 

حرف زن ای بت خونخوار، چه می پرهیزی؟ ... نه حدیثی کنی اظهار، چه می پرهیزی؟

که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟ . . . چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

 

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند

 سوز من سوخته ی داغ جفا می داند

 

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا می داند ... عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

 

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت... گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

 

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

 نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم . . . لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ ... چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

 

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

 

میروم تا بسجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟ . . . طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

 

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم

ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

 

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم ... گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم ... طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

 

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

 

اینهمه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم

 

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

 هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم

 

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر. . . حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

 

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

 

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

                                                        وحشی بافقی



نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

شروعی دوباره

چهارشنبه 3 آبان 1391  12:13 ب.ظ

سلام
خیلی وقت بود که حوصله نوشتن مطلب جدید رو نداشتم اما به زودی شروع به نوشتن میکنم
منتظرم باشید

نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

تقدیم به آنکه ....................................

یکشنبه 20 فروردین 1391  07:00 ق.ظ

تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد...
امشب تمام ستارگان آسمان گریه می کنند
امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند
امشب اشکی از چشمی میچکد
امشب قلبی می شکند
و این صدای شکستن است که به آسمانها می رود
اما نمیدانم چرا به گوش خدا نمی رسد؟
من صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهایم شنیدم
و فکر می کنم که اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهایم شنیده باشم
نمی دانم خدایی هست؟
اگر هست که خدای خاموشیست
از این همه خاموشی قلبم می گیردودوست دارم فریاد بکشم
آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را؟
آخر با که بگویم قلب من عاشق قلبیست که با سنگ بیابان هم فرقی ندارد
قلب من عاشق قلبیست که اصلا" قلب نیست
دلم می خواهد آنقدر فریاد بکشم تا صدای فریادم قلب خدا را به لرزه در آورد
دلم می خواهد فریاد بکشم و دیوانه وار به خدا بگویم:
آخر که خدای خوب من ،
چطور بنده ای آفریده ای که از عهده اش بر نمی آیی؟
تو چطور می توانی این همه نا عدالتی را ببینی و به صدا در نیایی؟
مگر نه اینکه می گویند تو بخشنده ای ؟
پس اگر گناهی به درگاهت مرتکب شدم به بزرگواریت مرا ببخش و این همه مرا عذاب مده
مگر نه اینکه می گویند تو رحیمی؟
پس چرا به من رحم نمی کنی؟پس رحمتت کجاست؟
خدایا من این همه رنجها را به امید او تحمل می کنم
به امید این که در رحمتت را به سوی من بگشایی
خدایا به او بگو
به او بگو که با تمام بدیهایت دوستت دارم
آری،
باز هم می گویم که تو را با تمام بدیهایت می خواهم
گر چه تو خیلی عذابم دادی
تو همیشه در مقابل چشمان اندوه بار و غمزده من غرق در شادیهایت بودی
خوش باش که همیشه خوش بینمت
محبوبم تو راه زندگیت را انتخاب کن
آرزو دارم که همیشه تو و خوشبختی را کنار هم ببینم
تو همیشه با خود می اندیشی که من شب و روز نفرینم را توشه راهت می کنم
اما افسوس نمی دانی که جز خوشبختی چیز دیگری برایت نمی خواهم
وقتی با خود می اندیشم که تو در چه خیالی و من در چه خیال،
خنده ام می گیرد خنده ام می گیرد
خنده ای که از گریه غم انگیز تر است
آری محبوبم،
فراموش نکن چشمان من همیشه در پناه این پنجره های سرد و یخ بسته ،چشم براه توست
چشمان من آن همه اشک را بدرقه راهت کرد ،
که تنها به تو بفهماند،
که دوستت دارد
و تنها از تو بخواهد که نسبت به این چشم ها این همه بی محبت نباشی
آسمان را نگاه می کنم،
ستاره ها را می نگرم،
فقط به خیال اینکه چشمان تو را میان آنها بیابم
آخر من و تو همیشه در زیر سایه آسمان با هم گفتگو می کردیم
دستهای من ،دستهای تو را می جوید
عزیزم ،صبر می کنم
آنقدر صبر می کنم
تا راهت را انتخاب کنی
برو
برو و راه زندگی ات را دریاب
آنگاه من راهم را از راه تو باز می یابم
ای کاش آن قلب سنگی ات که درون سینه ات یخ بسته است،
ذره ای از قلب من خبر داشت
و حس می کرد که چطور با دل سنگیت ساخته بودم
و من می بوسم آن قلب سنگی تو را
که صادق بودی
و با شهامت نخواستی و نمی خواهی
به دروغ مانند باشی...
اگر چه می دانم نمی آیی اما چشمان من همیشه انتظار تو را می کشد.





نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:یکشنبه 20 فروردین 1391 | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:29  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...