آموختم ................
یکشنبه 18 اسفند 1387 08:33 ق.ظدر 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم، انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم، دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پیبردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پیبردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد، اما بدون ایثار هرگز نمیتوان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد، بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی، مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پیبردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
حسرت
دوشنبه 9 دی 1387 10:33 ق.ظچند روز پیش یه كلیپ روی موبایل یكی از دوستان دیدم كه نشون میداد یه خانم 30-35 شمال كه ظاهرا عقب افتاده به نظر میرسید داشت یه ترانه مشهور عروسی رو زمزمه میكرد
ظاهر و قیافش خیلی خنده دار بود و بچه ها خیلی خندیدن منم همین طور اما بعدش یكمی فكر كردم دیدم پشت اون چهره چقدر معصومیت وجود داره شاید در حسرت یه عروسی بود اونم عروسی خودش !!
توی این دوره زمونه كه دخترای تحصیل كرده و خوشگل توی كار ازدواج موندن كی دیگه میاد سراغ اون
شاید اونم دلش میخواست مثل بقیه ازدواج كنه و یه روزی هم مادر بشه اما دست تقدیر این امكان رو ازش گرفته بود ........
شاید حسرت خیلی چیزای دیگه هم میخورد شاید .......
نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
داراها و ساراها
شنبه 7 دی 1387 08:37 ق.ظ
سروده ای از شاعر بسیجی ...جانباز شهید ابوالفضل سپهر:
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا شد كوچه های ایران مشكین ز اشك سارا
سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد در فكه و شلمچه ، دارا بروی مین شد
چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند یا تكه تكه گشتند یا كه اسیر و دربند
سارای دیگری در ، مهران شده شهیده دارا كجاست ؟ او در ، اروند آرمیده
دوخته هزار سارا ، چشمی به حلقه در از یك طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر
سارا سؤال می كرد ، دارا كجاست اكنون ؟ دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوی دارا آب حیات دین است روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است
در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا در این زمانه گشتند ده ها هزار« دارا »
هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند دارای این زمان با بنزش رود به دربند
دارای آن زمانه بی سر درون كرخه سارای این زمانه در كوچه با دوچرخه
در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد در این زمانه ناگه ، چادر( لباس جین ) شد
با چفیه ای كه گلگون از خون صد چو داراست سارا ، خود از برای جلب نظر ، بیاراست
آن مقنعه ورافتاد ، جایش فوكول درآمد سارا به قول دشمن از اُمّلی درآمد
دارا و گوشواره ، حقّا كه شرم دارد! در دستهایش امروز ، او بند چرم دارد
با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم اما به ماهواره تا خانه اش كشاندیم
یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یكایك بدم المظلوم یاالله ، عجّل فرجه ولیّك
جای شهید اسم خواننده روی دیوار آنها به جبهه رفتند اینها شدند
طلبکار
....................................................................................................................................................................
بابام شده نردبون
؟
اتل متل
توتوله چشم تو چشم
گلوله
اگر پاهات نلرزید
نترسیدی قبوله
دیدم كه یك
بسیجی نلرزید اصلاً پاهاش
جلو گلوله
وایستاد زُل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومد
و از دو چشم مردونه
گذشت و یك بوسه
زد بوسهای عاشقونه
عاشقی یعنی
اینكه چشمهایی كه تا دیروز
هزار تا مشتری
داشت چندش میاره امروز
اما غمی
نداره چون عاشق خداشه
بجای مردم
خدا مشتری چشماشه
یه شب كنار
سنگر زیر سقف آسمون
میای پیش
رفیقت تو اون گلوله بارون
با اینكه
زخمی شده برات خالی میبنده
میگه من كه چیزیم
نیست درد میكشه میخنده
چفیه رو ور
میداری زخم اونو میبندی
با چشمای پر از
اشك تو هم به اون میخندی
انگاری كه
میدونی دیگه داره میپّره
دلت میگه كه
گلچین داره اونو میبره
زُل میزنی تو
چشماش با سوز و آه و با شرم
بهش میگی داداش
جون فدات بشم دمت گرم
میزنی زیر
گریه اونم تو آغوشته
تو حلقه
دستاته سرش روی دوشته
چون اجل
معلق یه دفعه یك خمپاره
هزار تا بذر
تركش توی تنش میكاره
یهو جلو
چشماتو شره خون می گیره
برادر
صیغهایت توبغلت میمیره
هیچ میدونی
چه جوری یواش یواش و كمكم
راوی یك
خبرشی یك خبر پراز غم
به همسفر
رفقیت كه صاحب پسر شد
بری بگی كه
بچه یتیم و بیپدر شد
اول میگی
نترسین پاهاش گلوله خورده
افتاده
بیمارستان زخمی شده، نمرده
زُل میزنه
تو چشمات قلبتو میسوزونه
یتیمی بچه
شو از تو چشات میخونه
درست سال شصت و
دو لحظة تحویل سال
رفته بودیم تو
سنگر رفته بودیم عشق و حال
تو اون شلوغ
پلوغی همه چشارو بستم
دستهاتوی دست
هم دورسفره نشستیم
مقلب القوب
رو با همدیگر میخوندیم
زوركی نقل
ونبات تو كام هم چپوندیم
همدیگر و
بوسیدیم قربون هم میرفتیم
بعدش برا
همدیگر جشن پتو گرفتیم
علی بود و
عقیلی من بودم و مرتضی
سید بود و
اباالفضل امیرحسین و رضا
حالا ازاون بچه
ها فقط مرتضی مونده
همونكه
گازخردل صورتشو سوزونده
آهای آهای بچه
ها مگه قرار نذاشتیم
همیشه با هم
باشیم نداشتیما، نداشتیم
بیاین برا
مرتضی كه شیمیایی شده
جشن پتو
بگیریم خیلی هوایی شده
میسوزه و
میخنده خیلی خیلی آرومه
به من میگه
داداش جون كار منم تمومه
مرتضی منم
ببر یا نرو، پیشم بمون
میزنه تو
صورتش داد میزنم مامان جون
مامان
میاد ودست بابا جون و میگیره
بابام با
این خاطرات روزی یه بار میمیره
فقط
خاطره نیست كه قلب اونو سوزونده
مصلحت
بعضیها پشت اونو شكونده
برا
بعضی آدما بندههای آب و نون
قبول
كنین به خدا بابام شده نردبون
همونایی
كه راه دزدی رو خوب می دونن
ما خون
دادیم و اون ها عین زالو می مونن
دشمنای
انقلاب ترسوهای بی پدر
آهای غنیمت
خورا بپا بابا ، یواش تر
ای كه به این
انقلاب چسبیدی عین كنه
خط و نشون می
كشی النگوهات نشكنه
فكرنكنی علی
رو ماها تنها می ذاریم
مااهل كوفه
نیستیم دخلتونو میاریم
نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
برچسب ها: شعر ،
بیماری بابا
شنبه 7 دی 1387 07:10 ق.ظاین روزا اصلا حال و حوصله ندارم الان یك هفته هست كه بابام توی خیابون زمین خورده و استخوان پای راستش شكسته و توی بیمارستان بستری شده .
نمیدونم چرا اینقدر بلا سرش میاد همین چند ماه پیش بود كه دستش به در اتوبوس خورد و زخمی شد سال قبل همین موقع هم یه ماشین بهش زد و چند جای سرش شكست
با اینكه سنش بالا و خیلی اصرار میكنیم كه توی خونه بمونه اما اصلا قبول نمیكنه
واقعا پرستاری از بیمار خیلی سخته طفلك مادرم كه چند ساله كه كارش شده پرستاری از بابا
اصلا از محیط بیمارستان خوشم نمیاد با این حال مجبورم هر روز یه سری به بابام بزم
خدا كه زودتر مرخصش كنه
خدا به حق همین ماه محرم همه مریضا رو شفا بده
آمین
نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
مجرد 40 ساله !!
دوشنبه 25 آذر 1387 11:49 ق.ظبه منبع خوب برای تهیه دی وی دی های با كیفیت و خوب پیدا كردم كه آرشیو خوبی هم داره چند وقت پیش چندتا فیلم بهش سفارش دادم از جمله همین فیلم مجرد (باكره) 40 ساله كه دیشب دیدمش داستانش درباره یه مرد 40 ساله هست كه تاحالا سك س نداشته و وقتی دوستانش این موضوع رو می فهمن سعی میكنن واسش یه كیس پیدا كنند
فیلم با اینكه خیلی خنداره دار بود اما پر بود از الفاظ ركیك !!
تا حالا همچین فیلمی با ین دیالوگها ندید بودم
جالبش این بود كه مترجم زیرنویس كاملا به متن وفادار بود و تمام دیالوگها رو مو به مو ترجمه كرده بود !!
وقتی با خانم فیلم رو میدیم راستش بعضی وقتا خجالت میكشدیم
واقعا كه این آمریكای دیگه شورش رو در اوردن !!
شنیدم كه در گیشه هم خیلی موفق عمل كرده این فیلم
نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:- | نظرات ()
برچسب ها: فیلم ،
OOAD
پنجشنبه 21 آذر 1387 04:24 ب.ظ
قبلا درباره كلاسی كه دارم میرم نوشته بود دیروز هم باز كلاس بودم واقعا از اینكه دراین كلاس ثبت نامه كردم خیلی خوشحالم تا حالا هیچ كلاسی رو به این پر مطلبی نداشتم
خدا حفظش كنه استاد كلاسمون رو مهندس مهرداد كه اینقدر واسه دانشجویانش وقت و مایه
میذاره
مرسی
نوشته شده توسط: reza | آخرین ویرایش:شنبه 30 آذر 1387 | نظرات ()
برچسب ها: كلاس ،
تبلیغات